...زندگی ردیست به نام غم.زندگی فریاد بلندیست به نام آه.و دنیا پایان آرزوهاست
هوس کرده ام چنان گیج شوم از "تو"... چنان مست شوی از "من".. که زمین سرگیجه بگیرد... و اشتباهی سالی سیصد و شصت وشش دور بگردد... یک روز اضافه تر به دور - " تو".. سکوت کن .. سکوتی پر از فریاد.. آهای باران... بغضت را بخور. قوی باش.. آنجاست که میخواهم مرا غرق کنی در آغوشت بعد چشمانم را نگاه کنی و صورتم را نوازش کنی و بعد کمی بیایی نزدیک تر تا بازدمت شود دم من... وبعد در چشمانم زل بزنی و یک بار دیگر بگویی من تو را دوست دارم... آنجاست که من دم و بازدمم را در هم میخواهم چه طعمی دارد این عشق! اینجا تازه الف عشق بازیست دکمه ها رها میکنند همدیگر را...! پدر كو اون همه حرفات كجا رفت همه رفتن بعد از رفتن تو بخواب آروم بخواب كه وقته خوابه اي پدر جون بخواب كه ديدنت ديگه سرابه اي پدر جون اي پدر جون پدر خوبم سال نو دیگه ای فرا رسید و نیستی ... نیستی ... دلم واسه دستای گرمت تنگ شده دلم واسه مهربونیات تنگ شده ... دوست دارم بابایی .. امشب هوا باراني است آغــوش تو به غیره من بـه روی هیچکی وا نــــکـــن منــو از ایـن دلخوشی و آرامــــشــم جـدا نـکــــــــن مــن بــرای بـا تو بودن پـره عشق و خواهـــــشـــم واســـه بودن کــنــارت تو بگو به هر کجا پر میکشم مــنو تــو آغوشت بگیر آغــــــوش تـــــو مــــقـدسـه بـوســیدنــت برای من تـــــولـــــــد یـــــک نــفـسـه چـشمای مــهربونه تو مـــــنــو بــــه آتـیش میکشه نــوازش دســـتــای تو عــــــادت تــــــرکـــم نمیشه که چیزی به چشمانم راه نمی یابد جز اشک به قلبم٬جز بی کسی به دستانم جز خیسی به پاهایم جز سستی کاش زبانم هم قادر به فریاد بود کاش... کاش... روز تعطيل باشد غروب باشد باران هم ببارد احساس ميكني بلاتكليف ترين آدم دنيا هستي...!! ببار بارون ببار بارون دلم از زندگی خونه دیگه هر جای این دنیا برام مثل یه زندونه ببار بارون که دلگیرم ببار بارون که غمگینم خراب حال من امشب دارم از غصه می میرم ببار ای نم نم بارون ببار امشب دلم خسته است ببار امشب دلم تنگه همه درها به روم بسته است
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
بخدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
دلتنگم، دلتنگ...!
تا به کی بازیچه بودن در گذار سرنوشت تا به کی با ضربه های درد باید رام شد یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار خسته ام از زندگی با قصه های بی شمار...
برای عمر نگذشته بازگو می کند...
حاصل جمع شبها هم نمی تواند دامن سفید خورشید را به اندازه یک سر سوزن لکه دار کند زمان حاصل جمع گذشته و آینده است .
بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم... 12 مهر خوش آمدی ... تولدم مبارک
آن را و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد !!
خودم هم نمیدانم کجا هستم .. باید همینجا بایستم .. تا که بدانم کیستم .... ( گوشه ای از نوشته های خودم ) (کپی برداری ممنوع )
گوش کن . صدای فریاد سکوت را ...
اما مسیر از شادمانی های بسیار نیز خالی نیست. اگر دنیای خود را فرو ریخته یافتی، تکه های سالم را بر گیر و به راه ادامه بده، چون در پایان، آرزوهایت را برآورده خواهی یافت. به یاد داشته باش! که در پایان، همین فراز و فرودهاست که یکدیگر را توازن می بخشند. بگذار اشک هایت جاری شوند. بگذار گُل لبخند بر لبانت بشکفد. اما تسلیم، هرگز! هرگز! به یاد آر، که در تو نیرویی است که نوید واقعیت یافتن رویاهایت را می دهد. حتی آن زمان که بسیار دور می نمایند! ( لیندا پرین سایپ)
مثال روح بی خواب است دلم غمگین تنم سنگین سرابی در چشم رنگین خودم شرمگین از این ننگی که در خواب است..
کوله بارم رو بستم. باید همیشه تنها بمونم. باید تو جوونی و تنهایی بمیرم. هیچ وقت نمیبخشم اونایی رو که قلبم رو شکستن. باید برم .... اما کجا !!!!!!!!! کجا!!!!
ممنون خدا این همه دلم میگیره .. ممنون.



امشب هوا باراني است و من گريه نمي كنم.
امشب هوا باراني است و من
نه .....
من امشب مي گريم
شايد دل گرفته ام همچو ابر باراني
گشايشي از گريه شبانه بگيرد
شايد اشكهايم در ميان قطرات باران گم شود
باران اشكهايم را مي شويد
شايد هيچكس نفهمد كه من گريسته ام
اما نه .....
تو حتماًمي فهمي
فردا كه ببينمت
صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد
و به نمناكي هواي دلم پي خواهي برد ....


دلم عجیب گرفته است
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی.....



دلتنگتر از همه دلتنگي ها
گوشه اي مي نشينم
و حسرت ها را مي شمارم
و باختن ها را،
و صداي شکستن ها را...
نمي دانم من کدام اميد را نااميد کرده ام
و کدام خواهش را نشنيدم
و به کدام دلتنگي خنديدم
که اين چنين دلتنگم. 


پسر گفت : نه ، نیستی
دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت
را تا ابد به من بدهی ؟
پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم
دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟
پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم
دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های
الماس اشک چشمانش را نوازش
میکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد
و گفت :
تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی
من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از




| Design By : Pichak |








