...زندگی ردیست به نام غم.زندگی فریاد بلندیست به نام آه.و دنیا پایان آرزوهاست
روز تعطيل باشد غروب باشد باران هم ببارد احساس ميكني بلاتكليف ترين آدم دنيا هستي...!! ببار بارون ببار بارون دلم از زندگی خونه دیگه هر جای این دنیا برام مثل یه زندونه ببار بارون که دلگیرم ببار بارون که غمگینم خراب حال من امشب دارم از غصه می میرم ببار ای نم نم بارون ببار امشب دلم خسته است ببار امشب دلم تنگه همه درها به روم بسته است
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
بخدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
دلتنگم، دلتنگ...!
تا به کی بازیچه بودن در گذار سرنوشت تا به کی با ضربه های درد باید رام شد یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار خسته ام از زندگی با قصه های بی شمار...
برای عمر نگذشته بازگو می کند...
حاصل جمع شبها هم نمی تواند دامن سفید خورشید را به اندازه یک سر سوزن لکه دار کند زمان حاصل جمع گذشته و آینده است .
بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم... 12 مهر خوش آمدی ... تولدم مبارک
آن را و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد !!
خودم هم نمیدانم کجا هستم .. باید همینجا بایستم .. تا که بدانم کیستم .... ( گوشه ای از نوشته های خودم ) (کپی برداری ممنوع )
گوش کن . صدای فریاد سکوت را ...
اما مسیر از شادمانی های بسیار نیز خالی نیست. اگر دنیای خود را فرو ریخته یافتی، تکه های سالم را بر گیر و به راه ادامه بده، چون در پایان، آرزوهایت را برآورده خواهی یافت. به یاد داشته باش! که در پایان، همین فراز و فرودهاست که یکدیگر را توازن می بخشند. بگذار اشک هایت جاری شوند. بگذار گُل لبخند بر لبانت بشکفد. اما تسلیم، هرگز! هرگز! به یاد آر، که در تو نیرویی است که نوید واقعیت یافتن رویاهایت را می دهد. حتی آن زمان که بسیار دور می نمایند! ( لیندا پرین سایپ)
مثال روح بی خواب است دلم غمگین تنم سنگین سرابی در چشم رنگین خودم شرمگین از این ننگی که در خواب است..
کوله بارم رو بستم. باید همیشه تنها بمونم. باید تو جوونی و تنهایی بمیرم. هیچ وقت نمیبخشم اونایی رو که قلبم رو شکستن. باید برم .... اما کجا !!!!!!!!! کجا!!!!
ممنون خدا این همه دلم میگیره .. ممنون.
خسته شدم از بس پشت این چراغ قرمزها موندم.. خسته شدم از بس که نتونستم مقصد زندگیم رو پیدا کنم. خسته شدم از بس فکر کردم... خسته..
اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از يک ماه پسرک مرد... وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک گریه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک ميداد . پ .ن : قدر همدیگه رو بدونید.. پ . ن : من که خیلی گریه کردم از این داستان. ۶ ساعت دیگه وقت سال تحویل هستش.. و بعد از گذشت ۱۰ بهار واقعا باورم شد که نیستی .. ولی خاطراتت توی ذهن همه ما مونده .. بابایی گلم عید تو هم مبارک .. میدونم امشب کنار سفره پیش ما نشستی.. دوستت دارم .. دلم میخواد بزنم زیر گریه.. جز صدای آهم صدایی نمیاد.. خسته شدم ... خسته.. میخوام توی این پست از دوستان عزیزی تشکر کنم که جویای حال داداشم هستند .. خدمت دوستان عزیزم بگم که داداشیم فعلا انسولین تزریق میکنه و منتظر خبرهایی هستیم از بیمارستان شریعتی تهران دعا کنید لطفا.. دیروز وقتی داشت میرفت سرکار ازم خواست که انسولین هاش رو بهش بدم .. وقتی سرنگ هاش رو لمس کردم داغون شدم اشک تو چشمام حلقه زد .. ای کاش میمردم و نمیدیدم داداشم داره زجر میکشه.. دعا کنید لطفا... مرسی رفتن زیر بارون شدید و بستنی خوردن زیر بارون وای چه کیفی میده .. صدای رعد و برق و بارون و بستنی .. وای خیلی باحال بود .. چگونه بر بی مهری ها چشم ببندم ... چگونه با سکوتم فریاد بزنم ... چگونه .. چگونه... چگونه.. ...................................... پ.ن: الهی دچار نفرین پیرزنی بشید اگه کپی کردید از متنهام ... پ.ن: کمی فرهنگ داشته باشید.. البته جسارت نشه به با فرهنگ ها ... نیست دستان سردت رو بگیره و جسم لرزانت رو توی آغوش بگیره بغض نه تنها گلوت رو فشار میده بلکه تمام وجودت رو احاطه میکنه.. وقتی غصه میشه آذوقه در کوله باری بر دوشت هنوز راهی نرفته از حمل این بار خسته میشی.. وقتی گذشته رو به یاد میاری ولی نمیتونی برگردی از راهی که اومدی به آینده نا امیدی تمام وجودت رو فرا میگیره.. اشک داغت بر روی صورتت روانه میشه .. و در آینه روزگار به خودت نگاه میکنی .. میبنی برفی سنگین بر روی موهای سیاهت نشسته.. و ترانه غمگین مرگ به گوشت میرسه .. و برای همیشه با صدای ترانه میری .. و تنها جمله ای که بر زبان میاری میگی خداحافظ... وای....وقتی هنوز هوا اونطوری که فکر میکردی باید سرد بشه و مثلا زمستونی باشه ولی نیست وقتی توی جنوب باشی و بارون کم بیاد..یا اصلا نیاد حالا فرض کنید سرما هم بخوری و بعدش بری دکتر و داروهایی بهت بده که نیم کیلو توی خونه داشتی ...... وای خدا کنه هیچ کدومتون مریض نشید مخصوصا دوستان جنوبی به خصوص دوستان بوشهری. مخصوصا دوستانی که این مدت که نبودم و به وبم سر میزدن ... از این به بعد اومدم که باشم .. البته با کمی تغییرات .. و مثل قبل روزی چند بار آپ کنم ... ممنون میشم نظراتتون رو بذارید .. شبهای زمستانی زیبایی رو براتون آرزو میکنم .. ممنون ازت بابت همه چیز خدایا خیلی مهربونی خدایا دوستت دارم خدایا ممنونم از اینکه هوامو داری خدایا عاشقتم.. خدایا ممنون از اینکه دستامو میگیری.. بدون منت.. دوستت دارم خدا ای کسی که فقط صدایم رامیشنوی و من در حسرت یه لحظه صدایت هستم ای کسی که .. از پشت مه ها ی سرد مرا میبینی من هنوز پشت این پنجره باران گرفته منتظرت هستم منتظر آغوش گرمت بابایی دلم واست خیلی خیلی تنگ شده به خدا دلتنگتم... ای کاش میتونستم فقط یه بار دیگه توی بغلت بخوابم و گریه کنم بابایی دوستت دارم فقط همین خواهم گریخت از چشمان گرم و تر خواهم رفت ازین دیار ازین دیار سرد و تاریک خواهم رفت به اوج اسمانها خواهم رفت..... میرسد آنروز که دیگر نباشم... میرسد ..... دور نیست.. یه دختر کوچولو رو درست مثل ۲۰ سال پیش با ادمای زمینی اشنا میکنه ... دختری که روز تولدش نمی دونه ناراحت باشه یا خوشحال .. چون هم روز تولدشه هم یاد آور یه روز تلخ دیگه
۱۲ مهر خوش آمدی.. تولدم مبارک ...
دست و پاهات رو میبنده .. وقتی که لحظه لحظه های زندگی میشه سکوت ... از زندگی بیزار میشی .. وقتی میبینی اطرافت کسی نیست که بفهمه چی میگی .. از دست خودت هم خسته میشی.. وای از دست این زندگی .. قسمتی از نوشته های زندگی یخی خودم ...
دلم عجیب گرفته است
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی.....



دلتنگتر از همه دلتنگي ها
گوشه اي مي نشينم
و حسرت ها را مي شمارم
و باختن ها را،
و صداي شکستن ها را...
نمي دانم من کدام اميد را نااميد کرده ام
و کدام خواهش را نشنيدم
و به کدام دلتنگي خنديدم
که اين چنين دلتنگم. 


پسر گفت : نه ، نیستی
دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت
را تا ابد به من بدهی ؟
پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم
دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟
پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم
دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های
الماس اشک چشمانش را نوازش
میکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد
و گفت :
تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی
من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از





دوستت دارم












| Design By : Pichak |



