تبليغاتX
سکوت همیشگی باران



























سکوت همیشگی باران

...زندگی ردیست به نام غم.زندگی فریاد بلندیست به نام آه.و دنیا پایان آرزوهاست

تنها باشي

روز تعطيل باشد

غروب باشد

باران هم ببارد

احساس ميكني

بلاتكليف ترين آدم دنيا هستي...!!


نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 16:48 توسط باران|

دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است

تمام راه به یک چیز فکر می کردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود

چه دره های عجیبی.....

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 19:40 توسط باران|

ببار بارون ببار بارون

دلم از زندگی خونه

دیگه هر جای این دنیا

برام مثل یه زندونه

ببار بارون که دلگیرم

ببار بارون که غمگینم

خراب حال من امشب

دارم از غصه می میرم

ببار ای نم نم بارون

ببار امشب دلم خسته است

ببار امشب دلم تنگه

همه درها به روم بسته است

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 20:25 توسط باران|

مي روم خسته و افسرده و زار


سوي منزلگه ويرانه خويش


بخدا مي برم از شهر شما


دل شوريده و ديوانه خويش


نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 21:18 توسط باران|

گاه دلتنگ مي شوم

دلتنگتر از همه دلتنگي ها

گوشه اي مي نشينم

و حسرت ها را مي شمارم

و باختن ها را،

و صداي شکستن ها را...

نمي دانم من کدام اميد را نااميد کرده ام

و کدام خواهش را نشنيدم

و به کدام دلتنگي خنديدم

که اين چنين دلتنگم.

دلتنگم، دلتنگ...!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 0:30 توسط باران|

تا کجای قصه ها باید ز دلتنگی نوشت

تا به کی بازیچه بودن در گذار سرنوشت

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد

یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار

خسته ام از زندگی

با قصه های بی شمار...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 21:42 توسط باران|

ضربان قلب حکایتی را که برای عمر گذشته تعریف کرده

برای عمر نگذشته بازگو می کند...

با حاصل جمع عمرهای سپری شده هم نمی توان یک لحظه زندگی کرد .

حاصل جمع شبها هم نمی تواند دامن سفید خورشید را به اندازه یک سر سوزن لکه دار کند

زمان حاصل جمع گذشته و آینده است .

بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم...

12 مهر خوش آمدی ... تولدم مبارک

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 21:36 توسط باران|

دختری از پسری پرسید : آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟

پسر گفت : نه ، نیستی

دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت

را تا ابد به من بدهی ؟

پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم

دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟

پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم

دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های

الماس اشک چشمانش را نوازش

میکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد

و گفت :

تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی

من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از

آن را و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد !!

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 23:56 توسط باران|

هستم یا که نیستم ..

خودم هم نمیدانم کجا هستم ..

باید همینجا بایستم ..

تا که بدانم کیستم ....

( گوشه ای از نوشته های خودم )

(کپی برداری ممنوع )


نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 22:35 توسط باران|

هیس ..

گوش کن .

صدای فریاد سکوت را ...

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 22:21 توسط باران|

گرچه زندگی با درد  غم همراه است،

اما مسیر از شادمانی های بسیار نیز خالی نیست.

اگر دنیای خود را فرو ریخته یافتی،

تکه های سالم را بر گیر و به راه ادامه بده،

چون در پایان، آرزوهایت را برآورده خواهی یافت.

به یاد داشته باش!

که در پایان، همین فراز و فرودهاست که یکدیگر را توازن می بخشند.

بگذار اشک هایت جاری شوند.

بگذار گُل لبخند بر لبانت بشکفد.

اما تسلیم، هرگز! هرگز!

به یاد آر،

که در تو نیرویی است که نوید واقعیت یافتن رویاهایت را می دهد.

حتی آن زمان که بسیار دور می نمایند!

                                                                                                ( لیندا پرین سایپ)

نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 19:41 توسط باران|

درونم از غصه و ماتم

مثال روح بی خواب است

دلم غمگین

تنم سنگین

سرابی در چشم رنگین

خودم شرمگین

از این ننگی که در خواب است..

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 23:6 توسط باران|

دیگه دیر شده.

کوله بارم رو بستم.

باید همیشه تنها بمونم.

باید تو جوونی و تنهایی بمیرم.

هیچ وقت نمیبخشم اونایی رو که قلبم رو شکستن.

باید برم .... اما کجا !!!!!!!!!

کجا!!!!


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 12:56 توسط باران|

ممنون خدا که من هم مثل خودت تنهام...

ممنون خدا این همه دلم میگیره ..

ممنون.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:23 توسط باران|

دلم گرفته خدایا .....


نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 21:20 توسط باران|

خدایا ...

خسته شدم از بس پشت این چراغ قرمزها موندم..

خسته شدم از بس که نتونستم مقصد زندگیم رو پیدا کنم.

خسته شدم از بس فکر کردم...

خسته..

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 23:16 توسط باران|

دوستت دارم

پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دی فروشي کار ميکرد.

اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و

يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون...

بعد از يک ماه پسرک مرد...

وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و

اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک

گریه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي

عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک ميداد .

پ .ن : قدر همدیگه رو بدونید..

پ . ن : من که خیلی گریه کردم از این داستان.

نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 16:36 توسط باران|

سلام بابایی گلم ...

۶ ساعت دیگه وقت سال تحویل هستش..

و بعد از گذشت ۱۰ بهار واقعا باورم شد

که نیستی ..

ولی خاطراتت توی ذهن همه ما مونده ..

بابایی گلم عید تو هم مبارک ..

میدونم امشب کنار سفره پیش ما نشستی..

دوستت دارم ..

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 21:27 توسط باران|

خیلی دلم گرفته ...

دلم میخواد بزنم زیر گریه..

جز صدای آهم صدایی نمیاد..

خسته شدم ...

خسته..


نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 17:44 توسط باران|

با سلام به دوستان گلم..

میخوام توی این پست از دوستان عزیزی تشکر کنم

که جویای حال داداشم هستند ..

خدمت دوستان عزیزم بگم که داداشیم فعلا انسولین تزریق

میکنه و منتظر خبرهایی هستیم از بیمارستان شریعتی تهران

دعا کنید لطفا..

دیروز وقتی داشت میرفت سرکار ازم خواست که انسولین هاش رو

بهش بدم .. وقتی سرنگ هاش رو لمس کردم داغون شدم

اشک تو چشمام حلقه زد .. ای کاش میمردم و نمیدیدم

داداشم داره زجر میکشه..

دعا کنید لطفا...

مرسی

نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 21:6 توسط باران|

وای امشب چقدر شب خوبی بود ..

رفتن زیر بارون شدید و بستنی خوردن زیر بارون

وای چه کیفی میده ..

صدای رعد و برق و بارون و بستنی ..

وای خیلی باحال بود ..

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 23:14 توسط باران

چگونه تنها بودن را در وجودم هضم کنم..

چگونه بر بی مهری ها چشم ببندم ...

چگونه با سکوتم فریاد بزنم ...

چگونه ..

چگونه...

چگونه..

......................................

پ.ن: الهی دچار نفرین پیرزنی بشید اگه کپی

کردید از متنهام ...

پ.ن: کمی فرهنگ داشته باشید.. البته جسارت نشه به

با فرهنگ ها ...

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 16:7 توسط باران|

وقتی به زندگی سردت خیره میشی و میبینی هیچ کس

نیست دستان سردت رو بگیره و جسم لرزانت رو توی آغوش بگیره

بغض نه تنها گلوت رو فشار میده بلکه تمام وجودت رو احاطه میکنه..

وقتی غصه میشه آذوقه در کوله باری بر دوشت هنوز راهی نرفته

 از حمل این بار خسته میشی..

وقتی گذشته رو به یاد میاری ولی نمیتونی برگردی از راهی که

اومدی به آینده نا امیدی تمام وجودت رو فرا میگیره..

اشک داغت بر روی صورتت روانه میشه ..

و در آینه روزگار به خودت نگاه میکنی ..

میبنی برفی سنگین بر روی موهای سیاهت نشسته..

و ترانه غمگین مرگ به گوشت میرسه ..

و برای همیشه با صدای ترانه میری ..

و تنها جمله ای که بر زبان میاری

میگی خداحافظ...


نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 1:1 توسط باران|

سلام ..سلام دوستان..

وای....وقتی هنوز هوا اونطوری که فکر میکردی

باید سرد بشه و مثلا زمستونی باشه ولی نیست

وقتی توی جنوب باشی و بارون کم بیاد..یا اصلا نیاد

حالا فرض کنید سرما هم بخوری

و بعدش بری دکتر و داروهایی بهت بده که نیم کیلو

توی خونه داشتی ......

وای خدا کنه هیچ کدومتون مریض نشید

مخصوصا دوستان جنوبی به خصوص دوستان

بوشهری.

نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 19:0 توسط باران|

با سلام خدمت همه دوستان..

مخصوصا دوستانی که این مدت که

نبودم و به وبم سر میزدن ...

از این به بعد اومدم که باشم ..

البته با کمی تغییرات ..

و مثل قبل روزی چند بار آپ کنم ...

ممنون میشم نظراتتون رو بذارید ..

شبهای زمستانی زیبایی رو براتون

آرزو میکنم ..


نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 21:28 توسط باران|

خدایا ...

ممنون ازت بابت همه چیز

خدایا خیلی مهربونی

خدایا دوستت دارم

خدایا ممنونم از اینکه هوامو داری

خدایا عاشقتم..

خدایا ممنون از اینکه دستامو میگیری..

بدون منت..

دوستت دارم خدا

نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 14:24 توسط باران|

ای بهترین هم صحبت من

ای کسی که فقط صدایم رامیشنوی

و من در حسرت یه لحظه صدایت هستم

ای کسی که ..

از پشت مه ها ی سرد مرا میبینی

من هنوز پشت این پنجره باران گرفته

منتظرت هستم

منتظر آغوش گرمت

بابایی دلم واست خیلی خیلی تنگ شده

به خدا دلتنگتم...

ای کاش میتونستم فقط یه بار دیگه

توی بغلت بخوابم و گریه کنم

بابایی دوستت دارم فقط همین

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 16:46 توسط باران|

روزی خواهم گریخت از این فصل سرد

خواهم گریخت از چشمان گرم و تر

خواهم رفت ازین دیار

ازین دیار سرد و تاریک

خواهم رفت به اوج اسمانها

خواهم رفت.....

میرسد آنروز که دیگر نباشم...

میرسد ..... دور نیست..

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 17:7 توسط باران|

امروزخدای مهربون

یه دختر کوچولو رو درست مثل ۲۰ سال

پیش با ادمای زمینی اشنا میکنه ...

دختری که روز تولدش نمی دونه ناراحت باشه

یا خوشحال ..

چون هم روز تولدشه هم یاد آور یه روز تلخ دیگه

۱۲ مهر خوش آمدی.. تولدم مبارک ...

نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 16:22 توسط باران|

وقتی که گذشته ها مثل زنجیر

دست و پاهات رو میبنده ..

وقتی که لحظه لحظه های زندگی

میشه سکوت ...

از زندگی بیزار میشی ..

وقتی میبینی اطرافت کسی

نیست که بفهمه چی میگی ..

از دست خودت هم خسته میشی..

وای از دست این زندگی ..

قسمتی از نوشته های زندگی یخی خودم ...

نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 2:4 توسط باران|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
» هییییییییییییییس


Design By : Pichak