تبليغاتX
سکوت همیشگی باران



























سکوت همیشگی باران

...زندگی ردیست به نام غم.زندگی فریاد بلندیست به نام آه.و دنیا پایان آرزوهاست

 

تقدیم به کسی که با وجودش هستم و نفس میکشم


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:34 توسط باران|

مینویسم از یک روز به یاد ماندنی

تا بماند در ذهنمان .... تا ابد


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 20:13 توسط باران|

دیوانگی بد نیست

هوس کرده ام

چنان گیج شوم از "تو"...

چنان مست شوی از "من"..

که زمین سرگیجه بگیرد...

و اشتباهی سالی سیصد و شصت وشش دور بگردد...

یک روز اضافه تر به دور - " تو"..

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:38 توسط باران|

چتر رو وا نکنیم ... بارون خودش یه سر پناست


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 15:14 توسط باران|

نتیجه زندگی چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه

قلبهایی است که جذب می کنیم.!!!



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 13:59 توسط باران|

دست نوشته های دل دیوانه من ..


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 20:53 توسط باران|


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 1:26 توسط باران|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 21:40 توسط باران|

روز رهایی نزدیک است

سکوت کن .. سکوتی پر از فریاد..

آهای باران...

بغضت را بخور. قوی باش..

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 13:10 توسط باران|


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 21:29 توسط باران|

هوای چشمانت که در سر افتاد آن زمان است که خمار میشوم.

آنجاست که میخواهم مرا غرق کنی در آغوشت

بعد چشمانم را نگاه کنی و صورتم را نوازش کنی

و بعد کمی بیایی نزدیک تر تا بازدمت شود دم من...

وبعد در چشمانم زل بزنی و یک بار دیگر بگویی من تو را دوست دارم...

آنجاست که من دم و بازدمم را در هم میخواهم

چه طعمی دارد این عشق!

اینجا تازه الف عشق بازیست

دکمه ها رها میکنند همدیگر را...!

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 12:55 توسط باران|

پدر شادي حروم شد تو غم تو

پدر كو اون همه حرفات كجا رفت

همه رفتن بعد از رفتن تو

بخواب آروم بخواب كه وقته خوابه

اي پدر جون

بخواب كه ديدنت ديگه سرابه اي پدر جون اي پدر جون

پدر خوبم سال نو دیگه ای فرا رسید

و نیستی ... نیستی ... دلم واسه دستای گرمت تنگ شده

دلم واسه مهربونیات تنگ شده ... دوست دارم بابایی ..

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 10:17 توسط باران|

امشب هوا باراني است
امشب هوا باراني است و من گريه نمي كنم.
امشب هوا باراني است و من
نه .....
من امشب مي گريم
شايد دل گرفته ام همچو ابر باراني
گشايشي از گريه شبانه بگيرد
شايد اشكهايم در ميان قطرات باران گم شود
باران اشكهايم را مي شويد
شايد هيچكس نفهمد كه من گريسته ام
اما نه .....
تو حتماًمي فهمي
فردا كه ببينمت
صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد
و به نمناكي هواي دلم پي خواهي برد ....



نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 9:54 توسط باران|

آغــوش تو به غیره من بـه روی هیچکی وا نــــکـــن

منــو از ایـن دلخوشی و آرامــــشــم  جـدا نـکــــــــن

مــن بــرای بـا تو بودن پـره عشق و خواهـــــشـــم

واســـه بودن کــنــارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

مــنو تــو آغوشت بگیر آغــــــوش تـــــو مــــقـدسـه

بـوســیدنــت برای من تـــــولـــــــد یـــــک نــفـسـه

چـشمای مــهربونه تو مـــــنــو بــــه آتـیش میکشه

نــوازش دســـتــای تو عــــــادت تــــــرکـــم نمیشه


نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 10:37 توسط باران|

گاهی آنقدر تنها میشوم

که چیزی

به چشمانم راه نمی یابد جز اشک

به قلبم٬جز بی کسی

به دستانم جز خیسی

به پاهایم جز سستی

کاش زبانم هم قادر به فریاد بود

کاش...

کاش...

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 15:12 توسط باران|

تنها باشي

روز تعطيل باشد

غروب باشد

باران هم ببارد

احساس ميكني

بلاتكليف ترين آدم دنيا هستي...!!


نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 16:48 توسط باران|

دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است

تمام راه به یک چیز فکر می کردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود

چه دره های عجیبی.....

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 19:40 توسط باران|

ببار بارون ببار بارون

دلم از زندگی خونه

دیگه هر جای این دنیا

برام مثل یه زندونه

ببار بارون که دلگیرم

ببار بارون که غمگینم

خراب حال من امشب

دارم از غصه می میرم

ببار ای نم نم بارون

ببار امشب دلم خسته است

ببار امشب دلم تنگه

همه درها به روم بسته است

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 20:25 توسط باران|

مي روم خسته و افسرده و زار


سوي منزلگه ويرانه خويش


بخدا مي برم از شهر شما


دل شوريده و ديوانه خويش


نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 21:18 توسط باران|

گاه دلتنگ مي شوم

دلتنگتر از همه دلتنگي ها

گوشه اي مي نشينم

و حسرت ها را مي شمارم

و باختن ها را،

و صداي شکستن ها را...

نمي دانم من کدام اميد را نااميد کرده ام

و کدام خواهش را نشنيدم

و به کدام دلتنگي خنديدم

که اين چنين دلتنگم.

دلتنگم، دلتنگ...!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 0:30 توسط باران|

تا کجای قصه ها باید ز دلتنگی نوشت

تا به کی بازیچه بودن در گذار سرنوشت

تا به کی با ضربه های درد باید رام شد

یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد

بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار

خسته ام از زندگی

با قصه های بی شمار...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 21:42 توسط باران|

ضربان قلب حکایتی را که برای عمر گذشته تعریف کرده

برای عمر نگذشته بازگو می کند...

با حاصل جمع عمرهای سپری شده هم نمی توان یک لحظه زندگی کرد .

حاصل جمع شبها هم نمی تواند دامن سفید خورشید را به اندازه یک سر سوزن لکه دار کند

زمان حاصل جمع گذشته و آینده است .

بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم...

12 مهر خوش آمدی ... تولدم مبارک

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 21:36 توسط باران|

دختری از پسری پرسید : آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟

پسر گفت : نه ، نیستی

دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت

را تا ابد به من بدهی ؟

پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم

دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟

پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم

دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های

الماس اشک چشمانش را نوازش

میکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد

و گفت :

تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی

من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از

آن را و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد !!

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 23:56 توسط باران|

هستم یا که نیستم ..

خودم هم نمیدانم کجا هستم ..

باید همینجا بایستم ..

تا که بدانم کیستم ....

( گوشه ای از نوشته های خودم )

(کپی برداری ممنوع )


نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 22:35 توسط باران|

هیس ..

گوش کن .

صدای فریاد سکوت را ...

نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 22:21 توسط باران|

گرچه زندگی با درد  غم همراه است،

اما مسیر از شادمانی های بسیار نیز خالی نیست.

اگر دنیای خود را فرو ریخته یافتی،

تکه های سالم را بر گیر و به راه ادامه بده،

چون در پایان، آرزوهایت را برآورده خواهی یافت.

به یاد داشته باش!

که در پایان، همین فراز و فرودهاست که یکدیگر را توازن می بخشند.

بگذار اشک هایت جاری شوند.

بگذار گُل لبخند بر لبانت بشکفد.

اما تسلیم، هرگز! هرگز!

به یاد آر،

که در تو نیرویی است که نوید واقعیت یافتن رویاهایت را می دهد.

حتی آن زمان که بسیار دور می نمایند!

                                                                                                ( لیندا پرین سایپ)

نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 19:41 توسط باران|

درونم از غصه و ماتم

مثال روح بی خواب است

دلم غمگین

تنم سنگین

سرابی در چشم رنگین

خودم شرمگین

از این ننگی که در خواب است..

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 23:6 توسط باران|

دیگه دیر شده.

کوله بارم رو بستم.

باید همیشه تنها بمونم.

باید تو جوونی و تنهایی بمیرم.

هیچ وقت نمیبخشم اونایی رو که قلبم رو شکستن.

باید برم .... اما کجا !!!!!!!!!

کجا!!!!


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 12:56 توسط باران|

ممنون خدا که من هم مثل خودت تنهام...

ممنون خدا این همه دلم میگیره ..

ممنون.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:23 توسط باران|

دلم گرفته خدایا .....


نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 21:20 توسط باران|


آخرين مطالب
» خصوصی 8
»
»
» خصوصی 6
» خصوصی 5
» خصوصی 4
» خصوصی3
» خصوصی 2
»
» خصوصی


Design By : Pichak